تبليغاتX
وبلاگ انجمن حسابداری

سلام دوستان به وبلاگ انجمن حسابداری خوش آمدید شما می توانید مطلب مورد نظر خود را در آرشیو موضوعی وبلاگ بیابید هر سوالی که داشتید برام بفرستید امید وارم از دیدن وبلاگ لذت ببرید

از غروب ِ غم رسيدم ..... تا طلوع ِ اين ترانه


از سکوت ِ واژه ها تا .... يه شروع ِ عاشقانه


هق هق ِ گريه شبهام .... با شروع ِ تو غروب کرد


پنجره تبسمي کرد .... صبح ِ تازه اي طلوع کرد


عمريه پنجره من ... رو به شبهاي درازه


بسوزون طلسم ِ شب رو ...... که طلوعت چاره سازه


وقتي قحطي ستارست ... به شب و ستاره شک کن


دل به تاريکي نبند و ..... با طلوعت شب رو رد کن


واسه طلوع ِ چشمات ... شب به مرثيه نشسته


تپش ِ پنجره پيداست ..... قاب ِ عکس ِ غم شکسته


عمريه پنجره ی من ... رو به شبهاي درازه

بسوزون طلسم ِ شب رو ...... که طلوعت چاره سازه

                                                                      

+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در جمعه 6 بهمن1385 و ساعت 22:55 |
 
 
 
متن ترانه
همواره عشق ؛ بي خبر از راه ميرسد
چونان مسافري كه به ناگاه مي رسد

وا مي نهم به اشك و به مژگان تداركش
چون وقت اب و جاروي اين راه مي رسد

اينت زهي شكوه كه نزدت كلام من
با موكب نسيم سحرگاه مي رسد

با ديگران نمي نهدت دل ؛ به دامنت
چندان كه دست خواهش كوتاه مي رسد

ميلي كمين گرفته پلنگانه در دلم
تا اهوي تو ؛ كي به كمينگاه مي رسد

هنگام وصل ماست ؛ به باغ بزرگ شب
وقتي كه سيب نقره اي ماه مي رسد
+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در چهارشنبه 29 شهریور1385 و ساعت 17:17 |

وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب
شب دلهره شب اضطراب

وقتی تو نیستی دنیا شب میشه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم

هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در سه شنبه 17 مرداد1385 و ساعت 19:27 |
 

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های هم کلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم ، حل تمرین ، پای تخته

آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشق های زنگ اول

ای وای ، ننوشتیم آقا ، یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر ، اما خدا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت

آن حرفها را زود اما یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی ، موضوع انشا

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف ،  آب بابا بودو خط خورد

تکلیف فردا ، نان و بابا یادمان هست...

 

+ نوشته شده توسط رزیتا گل عنبریان در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385 و ساعت 14:16 |
 
Apple  !سیب

من به او خندیدم

او خودش آبی بود

او خودش می خندید

آن زمانی که به یک شاخه سیب

آسمان می رقصید

آسمان می بارید

دخترک بر لب رود

سیب را می بویید

و در آن چرخش موزون هوا ، باد را می فهمید

عابران از پس هم

یاس ها در کف باد

روی دیوار زمان چشم ها رفته به خواب

دخترک رقص کنان

سیب را زمزمه کرد

!سیب افتاد به آب

ترانه سرا : مژگان صدیق
+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 و ساعت 19:8 |

شبانه های غمگین ، روزای بی ترانه

خواب و سکوت مرداب ، گودالی از بهانه

یک یار بی مروت ، یک اندوه بی پایان

یک مرداب حقیقی ، از اشک برف و باران

اینها همه حکایت ، از درد بی غروبند

از تشنه کامی عشق ، در رفتن تو بودند

ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه

درگیر با چه هستیم ، با عشق و یا زمانه

این عشق بی سرانجام ، گم شد ولی چه ها کرد

دریایی دلم را ، مرداب بی صدا کرد

گفتم که خسته ام من ، یکجا قرار من نیست

چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کیست

عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستی

معبود از تو دور است ، خالی از عشق و مستی

قلبت شکسته آری ، چون قلب من شکستی

این انتقام عشق است ، نه اوج خودپرستی

مرداب غم رها کن ، بالی بزن به فردا

این انتهای عشق است ، جاری شدن به دریا

ترانه سرا : مریم کاظمی فراهانی
+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در دوشنبه 28 فروردین1385 و ساعت 1:57 |

لعنت

در تمام شب چراغی نيست.
در تمام شهر
نيست يک فرياد.

ای خداوندان خوف‌انگيز شب‌پيمان ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوس شيطان را بياويزم
در رواق هر شکنجه‌گاه پنهانی‌ی اين فردوس ظلم‌آيين،
تا نه اين شب‌های بی‌پايان جاويدان افسون پايه‌تان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی‌تر کنم نفرين،ــ
ظلمت‌آباد بهشت گندتان را در به روی من
بازنگشاييد!

[]

در تمام شب چراغی نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد.

چون شبان بی‌ستاره قلب من تنهاست.
تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبان‌ام در دهان بسته‌ست.
راه من پيداست
پای من خسته‌ست.

پهلوانی خسته را مانم که می‌گويد سرود کهنه‌ی فتحی قديمی را.
با تن بشکسته‌اش،
تنها
زخم پردردی به‌جامانده‌ست از شمشير و، دردی جان‌گزای از خشم:
اشک می‌جوشاندش در چشم خونين داستان درد،
خشم خونين، اشک می‌خشکاندش در چشم.

در شب بی‌صبح خود تنهاست.
از درون بر خود خميده، در بيابانی که بر هر سوی آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشم‌ناک از رنج زخم و نخوت خود، می‌زند فرياد:

«ــ در تمام شب چراغی نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد...
 
ای خداوندان ظلمت‌شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی‌نصيبی باد!
 
باد تا فانوس شيطان را برآويزم
در رواق هر شکنجه‌گاه اين فردوس ظلم‌آيين!
 
باد تا شب‌های افسون‌مايه‌تان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی‌تر کنم نفرين!»

+ نوشته شده توسط هیمن امینی در پنجشنبه 20 بهمن1384 و ساعت 18:6 |

من عاشق این آهنگ فریدونم:

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پر پر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست

+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در سه شنبه 20 دی1384 و ساعت 17:24 |
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

                                               کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم بازپس آرد

                                             کس ضامن گردانه ی دیوانه ندارد

در وتن جهان جز دل حسرت کش مه نیست

                                            آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی

                                             گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عهد فروشان ننهم پای

                                           دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا

                                         ده روزی عمر این همه افسانه ندارد

+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در سه شنبه 6 دی1384 و ساعت 0:6 |

رفتي خاطره های تو نشسته تو خيالم          
بي تو من اسير دست آرزوهای محالم           
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم           
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم          
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم           
بي تو و عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم           

هم ترانه ياد من باش           
بی بهانه ياد من باش           
وقت بيداری مهتاب         
عاشقانه ياد من باش           

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد           
ميشه تو آتيش عشقت، گر گرفتن بلد شد           
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون  نور           
ميشه با دشت تو فهميد، معني پل عبور           
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش           
تا ابد، تا ته دنيا، تا هميشه ياد من باش           

هم ترانه ياد من باش           
بی بهانه ياد من باش           
وقت بيداری مهتاب         
عاشقانه ياد من باش         

+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در شنبه 3 دی1384 و ساعت 10:56 |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان در پی ما تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز..................

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام های تو تکرار کنم

می دهد آزارم و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در پنجشنبه 1 دی1384 و ساعت 11:45 |
هر شب
چشمانم را می بندم
تا به كودكی های زلام پناه ببرم

من آدم بزرگی شده ام
اما هنوز هم
كودكانه در متن واژه ها قدم می زنم ...

من آنقدر كودكم
كه شبها
وقتی ابرها نگاه مهتابی ماه را می دزدن
سخت دلم می گيرد...
+ نوشته شده توسط سیوان احمدی در جمعه 18 آذر1384 و ساعت 1:12 |